۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

ماجرای تفاوت روز به روز بین نسلهای ایرانی بین پدرو مادرها وبچه هاییکه حالا دیگه خیلیهاشون اگر کلا از ایران مهاجرت نکردن حداقل یه بار پاشون به این کشورهای به قول معروف غربی با فرهنگ متفاوت باز شده و حالا دیگه دنیا رو از زاویه چشمهای مادر و پدرها نمی بینند گرچه اصلا تازگی نداره اما گاهی چیزهایی می بینی و می شنوی که دیگه نمی دونی باید چیکار کنی و چون دقیقا امروز به این نتیجه رسیدم که بهتره دیگه حرف دلت رو هم نزنی پس مجبوری بیای اینجا و بنویسی و حس کنی انگار نشستی یه درد دل سیر کردی!
اینکه در فرهنگ خانواده های ما در بیشتر موارد عروس نقش طفیلی و خار تو چشم و ... هست بماند اینکه چیزهایی می بینی که هیچ تعریفی براشون نداری داستانیست جدا.
فرزند راه دور ناراحته از دست این پدر و مادر محترم کار به جایی می رسه که مجبور میشه بگه و بعد هم در نهایت به اینجا برسه که نگفتن بسیار بهتر از گفتنه چون ما یاد نگرفتیم برگردیم و یه آیینه هم جلوی خودمون بزاریم . بعد با خبر میشی که بابات از دستت سکته کرده و جدای از اینکه آیا این تفسیر از نظر پزشکی درسته یا نه من هیچ نظری ندارم درست زمانیکه داری جلز و ولز می کنی و نمی تونی جلوی اشکهاتو بگیری تازه خمت رو می گیرند و خاکت می کنند و هی به این داستان آب و تاب می دن که آره بعد از تلفن تو اینطور شد و اونطور شد.
نتیجه : بر خلاف اونچه که گفته میشه باید حرف رو گفت من به این نتیجه رسیدم که نباید بگی چون گاهی اونقدر به شنونده گرونه که نتیجه ارزشش رو نداره و تو طبیعتا نمی خوای همیشه یه عذاب وجدان با خودت بکشی.
دیگه اینکه روزبه روز بیشتر خوشحالم که از ایران دورم و حداقل فاصله بین من و این چبزها زیاده و فقط موج انفجار می رسه.
و من هنوز نمی فهمم در کدوم قانون اجتماعی تربیتی فرهنگی به یک مادر اجازه میدن که توی دل بچه شو خالی کنه و بشینه هی با آب و تاب بگه که تو باعث و بانی همه این چیزها هستی!
والسلام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر