۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه


وقتی صبح زود رادیو رو باز می کنی و اولین خبری که می شنوی اینه که یک قایق ماهیگیری پر از پناهجویان ایرانی و عراقی که قصد ورود به استرالیا از طریق جزیره کریسمس رو داشتند توی دریای طوفانی درهم شکست و 27 نفر که شامل زن و مرد و کودک بودند کشته شدند غیر از ناراحتی بی اندازه ای که حس می کنی و هزاران اه و افسوس و تف و لعنت به بانیاین این جریان و آواره شدن ملت و غیره و ذالک دیگه چی می تونی بگی؟
ولی آیا واقعا برای تمام اون کساییکه کشته شدند و بدنهای ناتوانشون دربرابر امواج سهمگین دریا به سنگها خورد و در هم شکست این بهترین گزینه برای ادامه مسیر بود؟
نمی خوا م مثل آدمیکه بیرون گود نشسته و نمی دونه در یک سال گذشته چی به روز ایران و ایرانی اومده حرف بزنم و دقیقا می خوام جای کسی حرف بزنم که هر روز داره می بینه تفاوت پناهنده بودن و با ویزاهای دیگه از ایران خارج شدن چیه. من نمی دونم اینهمه آدمی که دارو ندارشون رو دست یه مشت قاچاقچی بی انصاف می دن هیچوقت به این قسمت داستان نگاه کردن؟
آخه اینکه بار اول نبود این داستان از اروپا تا استرالیا سر دراز داره، من حرفم با اونهایی نیست که اگه تو ایران بمونن سر از زندان و انفرادی در میارن و یا حتی ممکنه اعدام بشن که تا جاییکه می دونم اون قبیل افراد نیازی ندارن راه به این درازی توی دریا و خشکی برن تا پناهنده بشن و راههای نزدیک تر هم هست. حرف من با شماهاییه که فقط می خواین از ایران برین بیرون و به هیچ چیز دیگه ای هم فکر نمیکنید فقط کافیه بشینید یه بار عکسهای این بدنهای بی جون توی آب رو نگاه کنید بعد باز هم ببینید حاضرین زن و بچه تونو به دست این دریا و این ماجراجویی بسپرین، گیرم که از این آب هم سالم رد شدید چه تضمینی دارین که به راحتی اقامت بگیرید و برگردونده نشید .
آیا واقعا هیچ گزینه بهتری از مردن توی دریا در ایران وجود نداره؟ آواره گی به هرقیمت و هر وسیله ای می ارزه؟

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

Cherry Picking یا همون گیلاس چینی خودمون برنامه این زمان از سال در منطقه Young ایالت نیوسات ولز هست.
این زمان از سال یعنی آخرهای نوامبر تا روزهای میانی دسامبرزمان به بار نشستن درختهای گیلاس است. البته تقریبادر تمام طول سال این میوه مانند همه میوه ها در فروشگاهها پیدا می شود اما اونها گیلاسهای وارداتی هستند بیشتر هم از آمریکا، گیلاس استرالیایی خیلی شبیه به گیلاس مشهدی های ایران است (چیزیکه در بازار ایران شنیده بودم) فقط درشت تر و قرمزترو از نظر مزه هم کم شیرینتر از گیلاسهای سیاه رنگ است.
Young درحدود 380 کیلومتری جنوب غربی سیدنی قرار دارد که از جاده Blue Mountains مسیر بسیار قشنگی دارد. این منطقه بیشتر منطقه کشاورزی و دامداریست و از یک سری دهکده ، مزرعه و باغ تشکیل شده که بیشتر باغها باغ گیلاس و هلو هستند.
شما می تونید شنب صبح به این سمت حرکت کنید، شب رو در یک خانه روستایی سر کنید و از آرامش و سکوت دشتهای بی نظیر این منطقه و آسمان شب باور نکردنیش لذت ببرید، مدتها بود که اینهمه ستاره ندیده بودیم.
مطمئن باشین که فردا صبح حتما به سمت یکی از باغهای گیلاس حرکت می کنید و دست خالی بر نمی گردید، لذت چیدن و خوردن گیلاسهای گرم و پرکردن سطلی که صاحب باغ بهتون میده بی نظیره. این باغدارها معمولا گیلاس رو کیلویی 7 دلار به شما می فروشند هرچقدر که خودتون بچینید و بیارید. البته باید بگم که این قیمت در مقایسه با قیمت گیلاس در بازار ایران اگرچه سرسام آوره ولی در مقاسیه با قیمت اون در استرالیا تقریبا از نصف هم ارزونتره!
به هر حای حتی اگر نخواید گیلاسی هم بخرید می تونید برید توی باغ و تا می تونید گیلاس بخورید!
این باغها معمولا محصولات گیلاسی مختلفی رو می فروشند مثل انواع مربا، سرکه گیلاس و عسلی که از شهد گلهای این منطقه است و همینطور یک نوع خاصی لیکور که مزه بسیار خوبی داره.
این برنامه سفری تقریبا دو روزه به باور من بسیار خوب و شادی بخشه به خصوص که می تونید به مدت دو روز کاملا دور از شهر و به شکل روستایی در آرامش کامل باشید تقریبا بدور از اینترنت و لپ تاپ و موبایل (که در بیشتر جاها آنتن نمیده) و سروصدای ماشین و به جاش انواع و اقسام جانوران و حشرات رو ببینید و شاهد ترافیک گاوها و گوسفندها سر جاده باشید.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

ماجرای تفاوت روز به روز بین نسلهای ایرانی بین پدرو مادرها وبچه هاییکه حالا دیگه خیلیهاشون اگر کلا از ایران مهاجرت نکردن حداقل یه بار پاشون به این کشورهای به قول معروف غربی با فرهنگ متفاوت باز شده و حالا دیگه دنیا رو از زاویه چشمهای مادر و پدرها نمی بینند گرچه اصلا تازگی نداره اما گاهی چیزهایی می بینی و می شنوی که دیگه نمی دونی باید چیکار کنی و چون دقیقا امروز به این نتیجه رسیدم که بهتره دیگه حرف دلت رو هم نزنی پس مجبوری بیای اینجا و بنویسی و حس کنی انگار نشستی یه درد دل سیر کردی!
اینکه در فرهنگ خانواده های ما در بیشتر موارد عروس نقش طفیلی و خار تو چشم و ... هست بماند اینکه چیزهایی می بینی که هیچ تعریفی براشون نداری داستانیست جدا.
فرزند راه دور ناراحته از دست این پدر و مادر محترم کار به جایی می رسه که مجبور میشه بگه و بعد هم در نهایت به اینجا برسه که نگفتن بسیار بهتر از گفتنه چون ما یاد نگرفتیم برگردیم و یه آیینه هم جلوی خودمون بزاریم . بعد با خبر میشی که بابات از دستت سکته کرده و جدای از اینکه آیا این تفسیر از نظر پزشکی درسته یا نه من هیچ نظری ندارم درست زمانیکه داری جلز و ولز می کنی و نمی تونی جلوی اشکهاتو بگیری تازه خمت رو می گیرند و خاکت می کنند و هی به این داستان آب و تاب می دن که آره بعد از تلفن تو اینطور شد و اونطور شد.
نتیجه : بر خلاف اونچه که گفته میشه باید حرف رو گفت من به این نتیجه رسیدم که نباید بگی چون گاهی اونقدر به شنونده گرونه که نتیجه ارزشش رو نداره و تو طبیعتا نمی خوای همیشه یه عذاب وجدان با خودت بکشی.
دیگه اینکه روزبه روز بیشتر خوشحالم که از ایران دورم و حداقل فاصله بین من و این چبزها زیاده و فقط موج انفجار می رسه.
و من هنوز نمی فهمم در کدوم قانون اجتماعی تربیتی فرهنگی به یک مادر اجازه میدن که توی دل بچه شو خالی کنه و بشینه هی با آب و تاب بگه که تو باعث و بانی همه این چیزها هستی!
والسلام